|
یه زمانی یه گربه توی خونه ما زندگی می کرد. خیلی با من جور بود و خیلی خودش رو برام لوس می کرد و منم کلی به فکرش بودم و غذاشو همیشه تامین می کردم و کلی ناز و نوازشش می کردم. یه دفعه موقع غذا خوردن دست بردم که نوازشش کنم اما اون با چنگال های دو دستش دستم رو گرفت و مرحمت نموده و گازم گرفت و جای دو تا دندون نیشش روی دستم موند... به تازگی متوجه شدم که خیلی از اطرافیانم حتی بعضی از کسانی که جزو عزیزانم حسابشون می کردم شخصیتی مثل گربه دارند. دروغ گو های ناشی (و البته گاهی هم حرفه ای) و بسیار ناسپاس. طوری که احساس چندش آوری از رابطه با اونها بهم دست میده. متاسفانه!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:42  توسط کلاغ سبز
|
سد سیوند واثرات مخرب زیست محیطی آن بر نیریز(بختگان و طشک) ایران، ترین دار ترین کشور جهان
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 7:54  توسط کلاغ سبز
|
اعتراض می کنم. اعتراض می کنیم. اما شاید با نا امیدی. من یکی که مثل اینجی و بقیه زبونم نمی ره که جملات کنایی و ادبی و ... بنویسم. می دونم که هر چی ام بیشتر بنویسم کمتر می خونند. متاسفانه!!! پس فقط ببینیم. منتظر باشیم تا نابود شویم. امامان اسلام می گن همیشه از مرگ یاد کنید. ما مرگ رو طلب می کنیم تا شاید از دست این همه خبر های ناگوار راحت بشیم و منتظر زجر های بعد از اون نباشیم. خدایا ما را بکش!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 9:10  توسط کلاغ سبز
|
سلام. داشتم توی هاردم گشت می زدم که به یکی از کاریکاتور های مانا نیستانی برخوردم که از سایت هادی تونز گرفته بودم. برای اینکه صفحه اصلی وبلاگ سنگین نشه فقط یه تیکه از اولشو می گذارم. بقیه اش رو توی ادامه مطلب ببینید. به یاد مانا و به امید روزی که مانا و مانا ها به راحتی بتونن در کشور خودشون به فعالیت بپردازن. با آرزوی سلامتی برای مانا نیستانی و همه روزنامه نگاران و نویسندگان و کاریکاتوریست ها و ... در بند و غربت.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:57  توسط کلاغ سبز
|
انسان استاد رابطه برقرار کردن
و
متخصص خراب کردن رابطه است ب.م
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 18:34  توسط کلاغ سبز
من می تونم. من می تونم. من باید بتونم. من باید ناجی همنوع هام باشم. من قهرمانم. من از این مانع عبور می کنم و باعث آزادی همه دوستانم می شم. باید بهشون ثابت کنم که می شود پس می توانم(عجیبه چقدر این جمله آشناست؟!!) من قهرمان جامعه ام می شم و همه آزادی رو به دست میارن... این جملات امید دهنده می دونید قضیه اش چیه؟ می گم. یکی بود یکی نبود. غیر از خدا کلی آدم و حیوون و حشره و ... هم بود. توی این جهان و یکی از کشور هاش، یه شهری بود که توی یکی از خونه های این شهر چند نفر زندگی می کردند. اما شخصیت های داستان من یه تعداد مگس هستند که داخل این خونه زندگی می کنند. این خونه چند تا در و پنجره داره که هر روز اون ها رو باز می گذارند تا هوای خونه عوض بشه. از اون جایی که آدما واسه حیوانات و مخصوصا حشرات خیلی مزاحمت ایجاد می کنند، هر مگسی که وارد این خونه می شد، اگر کشته نمی شد فرار رو بر قرار ترجیح می داد. خلاصه زندگی این جامعه مگسی ما به همین منوال، تکراری می گذشت تا اینکه آدما دست به یک کار جنایت کارانه زدند. برای پنجره ها توری نصب کردند... چشمتون روز بد نبینه. از اون موقعی که این زندان درست شد، روزنامه و مجله بود که توی هوا می چرخید و بر سر مگس های بیچاره فرود می اومد. کسانی که توی خونه گیر افتاده بودند سعی می کردند هر طوری شده خودشون رو قایم کنند تا از شر سلاح های سرد این زندان بان های خشن در امان بمونند. یک شب وقتی که آدم ها خواب بودند همه مگس ها دور هم جمع شدند تا چاره ای برای این مشکل بیاندیشند! هر کسی چیزی می گفت. یکی می گفت باید بریم به جنگشون. یکی دیگه می گفت ما همه می میریم. یکی دیگه می گفت باید بریم باهاشون گفتگو کنیم. خلاصه نظرات متفاوتی ارایه شد. در این بین یکی از مگس ها که توی این مدت سکوت کرده بود، حرفی زد که همه رو به فکر فرو برد. اون گفت: " ببینید ما مگسیم و اونا آدم هستند. ما سلاح نداریم و اون ها مسلح اند. زبونمون هم که حالیشون نیست. پس بهتره فرار کنیم و خودمون رو از دست این قاتل های زبون نفهم نجات بدیم." یکی دیگه از مگس ها که خیلی می ترسید گفت:"آخه چرا حرف مفت می زنی؟ از کجا فرار کنیم. خودت گفتی ما مگسیم. زورمون که نمیرسه اون نرده ها ( منظور همون توریه) رو بشکنیم. ما همه محکومیم به مرگ. آه خدایا این چه ..." اما مگس شجاع نگذاشت حرفش رو تموم کنه و گفت:" انقدر چرت و پرت نگو. چه ربطی به خدا داره. ما خودمون باید سعی کنیم. نشنیدی شاعر معروفمون می گه: " ای مگس عرصه سیمرغ جولانگه توست! چه کسی گفته که این نه ره توست". ما باید سعی خودمون رو بکنیم حتی اگه موفق نشیم باید سعی خودمون رو بکنیم. پس به من گوش کنید و همراهیم کنید. من داخل این نرده ها یه سوراخ پیدا کردم که می تونیم ازش فرار کنیم. سوراخش زیاد بزرگ نیست. بنابراین باید اول کوچیکتر ها برن بیرون. حالا هر که می خواد بیاد دنبال من تا راهو نشونش بدم. هر کسی ام نمی خواد بمونه همینجا تا بمیره." هلهله ای بین مگس ها شروع شد. یه عده موافق بودند و یه عده مخالف. یکدفعه یکی از مگس ها داد زد: " اگه راست میگی اول خودت برو. چرا می خوای ما رو قربانی کنی؟" با گفتن این حرف دوباره سر و صدا شروع شد و پچپچه هایی بین مگس ها سر گرفت. قهرمان خیلی ناراحت شد. نمی دونست چرا مردمش به آزادی علاقه ای نداشتند. اون قصدش فقط آزادی همنوعانش بود و بس. (البته بعضی وقتا به خودش مغرور می شد) با خودش می گفت:" من می تونم. من می تونم. من باید بتونم. من باید ناجی همنوع هام باشم. من قهرمانم. من از این مانع عبور می کنم و باعث آزادی همه دوستانم می شم. باید بهشون ثابت کنم که می شود پس می توانم. من قهرمان جامعه ام می شم و همه آزادی رو به دست میارن..." خلاصه از یک طرف این افکار تو ذهنش بود از طرف دیگه سر و صدای مردم که یه عده تشویقش می کردند و بعضی هم مسخره اش می کردند. بالاخره تصمیم خودشو گرفت و پرید به طرف سوراخ. تمام بدنش خیس عرق بود. به نظرش می رسید که توان بال هاش کم شده. هر طوری شده خودش رو به سوراخ رسوند. این سوراخ در واقع جایی بود که چسب خوب نگرفته بود و کمی باز مونده بود. اول کنارش نشست تا کمی آروم بشه. دستاش رو به هم مالید و روی سر و صورتش کشید تا عرقش خشک بشه.[1] با قدم های آروم به طرف سوراخ می رفت. افکارش توی ذهنش ورجه وورجه می کردند و همین باعث میشد که جرات این کار رو پیدا کنه. به سوراخ رسید. لحظه ای صبر کرد. اطراف رو نگاهی انداخت و باز راه افتاد. وارد سوراخ شد. قدم به قدم پیش می رفت. تا وسطای سوراخ رسید. نگاهی به عقب انداخت. جهان موزاییکی[2] پشت سرش با جهان پیش رو خیلی فرق داشت. عقب اسارت بود و جلو آزادی. برگشت و دوباره راه افتاد. دیگه داشت به انتهای راه می رسید که ناگهان پاش داخل یکی از سوراخای توری گیر کرد. هول شد. چهره تمام مخالفانش شروع به رژه جلوی چشمش کردند. خیلی ترسیده بود. بال هاش رو تند تند تکون می داد و تقلا می کرد. هر چی سعی می کرد خودش رو آزاد کنه انگار بیشتر گیر می کرد. یکی دیگه از پاهاش هم به چسب روی چارچوب چسبید. نمی دونست چی کار کنه. بی هدف جنب و جوش می کرد. همین طور که در تلاش برای زنده ماندن حرکت های ناخود آگاه و بیشتر از روی ترس انجام می داد یکی از پاهاش کنده شد و یک دفعه با تکون شدیدی به یک طرف پرت شد و یک بالش هم کنده شد و با این حرکت اون یکی پاش آزاد شد و به بیرون پرت شد. سایر مگس ها که شاهد این تلاش قهرمان بودند لال شده بودند و هیچ حرکتی نمی کردند. مادر ها جلوی چشم بچه هاشون رو می گرفتند تا صحنه های خشن نبینند. قهرمان به بیرون پرت شده بود و روی زمین افتاده بود. توان حرکت کردن نداشت. در واقع اصلا نمی تونست حرکت کنه. یک بال و یک پاش کنده شده بود و بقیه بدنش هم آسیب دیده بود. اما در عوض آزاد شده بود. به اطرافش نگاه می کرد و از آزادیش لذت می برد. قسمت هایی که از بدنش کنده شده بود توی سوراخ گیر کرده بود و همون راه کوچیک هم مسدود شده بود. بنابراین بقیه مگس ها حتی اگر هم می خواستند نمی تونستند به بیرون فرار کنند. مگس قهرمان در حال خودش بود که مورچه ای به طرفش اومد و بعد از اینکه کمی اطرافش چرخید رفت و چند دقیقه بعد با مورچه های دیگه برگشت. قهرمان دیگه جونی در بدنش نمونده بود. اما میدید که مورچه ها دارن تیکه تیکه از بدنش می کنند و با خودشون می برند. اون دیگه حتی سعی نمی کرد که از این کار جلوگیری کنه و به کسانی فکر میکرد که می تونستند آزاد بشن اما نخواستند... آبی آسمون کم کم روشن تر شد. دیگه اثری از قهرمان نمونده بود. مگس های داخل همه ماتم زده بودند. یه عده نا امید سر جاشون نشسته بودند و بعضی ها خودشون رو به در و دیوار می کوبیدند... چند روز گذشته بود و دیگه مگسی داخل خونه پر نمی زد...
+ نوشته شده در سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 13:33  توسط کلاغ سبز
|
|
|